تبليغاتX
.•*..*•.•઼~ღلحظه های بی کسیمღ~઼●.•*..*•.
   

 


.•*..*•.•઼~ღلحظه های بی کسیمღ~઼●.•*..*•. 

 




 


.•*´¨درد و دل.•*´¨


       .•*´¨دل تنگی هام.•*´¨


.•*´¨دل تنگ.•*´¨


.•*´¨عزیزام.•*´¨


.•*´¨موضوعات.•*´¨ :


.•*´¨آمار وبم.•*´¨ :
 


.•*´¨لوگوی عزیزام.•*´¨


.•*´¨موزیک.•*´¨ :
 

.•*¨(¸.•*¨ღلحظه های بی کسیمღ•*´¨)¸.•*´¨

 

زمزمه خاموش شد

من صدای تپش قلبم را

می شنیدم که به خاموشی رفت

یادم افتاد کسی...

که وجودم ز وجودش پر بود

رفت از پیش دلم..

من شنیدم که نفسها کم شد

نفسم گم شد و سرگردان شد

و شنیدم نوری پر زد و رفت

دیده ام خاموش شد

روشنی نابود شد

و نسیمی آمد

شمع هایم نیم سوخته

اشک هایم گوشه ی چشمانم یخ زده است

روشنی گرمی و نور

رفت چون تابش رفت

می شنیدم که صدا و زمزمه خاموش شد

همه جا راکد شد...ساکت گشت

می شنیدم که بدن

جسم بی جان و تنم

زیر خاک غربت و تنهایی می پوسد

می شنیدم که به روی دست منجمدم

باران نرم و صبور می بارد

و حیاتم می رود

می میرد...

 

         


نويسنده: .•*´¨ღA$ALღ•*´¨ مورخ: سه شنبه 25 فروردین1388 در ساعت: 5:57
      |+|